همه دروغ می گویند چیزی که بهتراست
بهتر دروغ گفتن است!
آلبر کامو
۲۷ تیر ماه تولدم مبارک
۲۲ سال گذشت و هنوز زنده ام...

مثل باد گذشت
تند تر از فر فره های کودکی مان حتی
کوچه ها به پایمان نمی رسیدند
پا به پای باد که می شدیم
آنروزها ، پدر
ظالم ترین مرد دنیا بود
وقتی کمربندش تند تر از فر فره هایمان می چرخید
و مادر هم
وقتی از خاکهای هفت محله بالاتر گلایه داشت
و من
تمام شب را به قرارمان فکر می کردم
قراری که زودتر از کودکی هایمان گم شد
یادت هست؟
همیشه میگفتی:
فقط با بهترین فرفره باز شهر...
*حسین حاجی هاشمی
دلم گاهی آنقدر سنگین می شود که چشمانت نگاه را برای پریدنم کم می آورد...دلم آنقدر می گیرد که گاهی حتی نشانه هایت این گرفته ی عبوس را دمی خوش ...نه..نمی تواند...
نمی دانی ای ناشناخته ی رویایی من که چه دردی می کشم وقتی زخم هایم پوست می اندازند و درد تازه ای شکوفه می کند...
از من هیچ نمی دانی...نمی شناسی ام....حتی نامم را نمی دانی ای گره ی تقدیر تنهایی ام...
مثل شب پره ای در تاریکی.. زندگی را تجربه می کنم بی که باشی...اصلا بودنت هم به کارم می آید مگر؟ برای خودم می نویسم...تا شاید سبک شود این عبوس گرفته که سنگین تر از بغض های نشکسته در دوراهی بودن و نه/بودن وا مانده است...
و برای تو که نمی شناسمت...حتی نامت را هم....
کودکانگی انتظارم در شکفتن بالهای شاپرکی که پرواز را در پیله آموخته بود آنچنان از هم گسست .....که حالا ا ن ت ظ ا ر ات را با کدام معنا باید از بر کنم؟!نمی دانم! انتظار....نقاشی گنگی است بر چشمهای مبهوت ام که در سپیدی بوم انگار روزنه ای را جستجو می کند تا شاید دمی خواب بر من بگذرد و بیدار شوم از نو...از تو...از....
بوی گندم می دهی...انگار هزار سال است که می شناسمت...می بینمت...که بوی گندم می دهی و بوی شالیزار و عطر پونه های تازه رسته ی باغچه و عطر گل محمدی! به هوای مه گرفته ی اتاقم نگاه کن که از تپش مبهم چهره ات تا نوازش بیداری ات فصل غمگینی است که مرا به حضور بی تردیدت می خواند...
اینجا نشسته ام...دست هایم گشاده است بر روی تخت خوابی که خواب را از من می رباید...سرم آنقدرد درد می کند که بر موازی بازوان گشوده ام نبض هزاره های سکوت را شعر می خواند...انگشتانم آنقدر یخ زدند که انگار این مه برف برف تازگی سرما را تداعی می کند...و چهره ات هنوز در ابهام ناشناسی است که چشمهای بسته ام را می نوازد...
من به نشسته خوابیدن ایمان دارم که فریاد انتظار است در روزه سکوت شبهای مه گرفته...و تو می خوانی بی که مرا بشناسی و نیمی از بودنت را در اتاقت جا گذاشته ای...تویی که نمی شناسمت و حتی نامت را هم....
رنگ کن بوم سپیدم را که دستانم در انجماد برف بوم یخ زده است ای تویی که نمی دانمت...
من... ا ن ت ظ ا ر...را با کدام معنا از بر کنم؟
دوستت دارم را ساده نوشت اما کسی ندید باشد که حال ببینی
دوستت دارم را ساده باور نکرد باشد که حال باور کند
اما حال دیگر او نیست
شعر زیر را من چند ماه پیش گذاشتم که شاعرشو نمی شناختم والان که
شناختم فکر کردم شما هم بشناسیدس بد نیست
دوست خوبم موسی کلیم اینم وبش حتما سر بزنید:
http://www.moosakalim.mihanblog.com/
و اما شعر قشنگش:
نرم و آهسته نرفتید دلش باز شکست
چینی نازک تنهایی پر راز شکست
عشق بیهوده خود را به کناری بنهید
آنقدر عشق تمام است که آغاز شکست
در مسیری که پر چلچله تیری خورده ست
بالها را نگشاییدکه پرواز شکست
عاشقان ناز به معشوقه نکردند هرگز
سر بیچاره عاشق به سر ناز شکست
در دروازه مردم نتوان بست درست
دهن عشق نبستندکه در باز شکست
با سلیمان که سبا را وطن خود دانست
هد هد عشق پریشان شد و هر ساز شکست
صبر ایوب به دیدار پرستو نرسید
عشق دیدی همان در پی آواز شکست![]()

این داغ تازه ایست بر آن کهنه داغ ها
بالا بلند! رفتی از این کوچه باغ ها
سینه به سینه داغ نهادیم روی داغ
کوچه به کوچه پر شد از این اتفاق ها
وقتی نگاه می کنم از جای جای شهر
داغ تو روشن است به جای چراغ ها
پایان قصه ها همه تلخ است بعد از این
گم می کنند خانه ی خود را کلاغ ها ...
وقتی بهار می رسد از راه ، آه ...! آه ...!
جایت چه خالی است در این کوچه باغ ها
آه ای چنار پیر در این فصل یخ زده
گل از گلت شکفت ، ولی در اجاق ها !
* جواد زهتاب
شکارچی
آخرین پلنگ زمین را که نشانه گرفت
ماه
دلواپسی اش را خسوف کرد !!!
* لیلا پیکری فر


از پلّه پائين بيا و ، آغاز کن دلبری را
تا در وجودت بيابم ، زيبائی ديگری را
هر چند از منظر تو ، دنيا قشنگ است ، امّا
اينجا بيا تا ببينی ، دنيای زيباتری را
اينجا که باشی مغازه ، تعطيل زيبائی توست
اينجا که باشی هميشه ، رد میکنم مشتری را
هر چند چشمان هرزه ، کم نيست اينجا ولی خب!
گرم است عيبی ندارد، شل کن کمی روسری را
بگذار محو تو باشند ، اينها مگر دل ندارند؟
بايد ببينند روزی ، زيبائی يک پری را
"مارال" سِحرِ صدايت ، بدجور ديوانهام کرد
پنهان نکن در سکوتت ، آن لهجة آذری را !
ديگر تحمّل ندارم ، زيبای رويائی من
بر دست تو مینشانم ، اين بار انگشتری را ...
* ناصر نامدار
در عرصه ی پیکارمان با مرگ تدبیری نمی دانیم
وقتی شبیخون می زندناچار
در بهت در ناباوری خاموش می مانیم
او را که تا دیروز می دیدیم
او را که با هر ذره جان می پرستیدیم
در باغ باور ها
در آن آفاق عطر افشان
از دانش از گفتار از لبخند شیرینش
گلهای نور و مهر می چیدیم
ناگاه
باور کرد باید
آه !
این دره تاریک ؟
این خاموشی مطلق !
این بهت ، این بغض
این فاصله این ظلمت این سرما وا ین سرسام !!
این آوار !
این سنگ سرد!؟ این گور !؟

این تا همیشه
تا ابد
تا بی نهایت دور !!!!!
آنگاه بی او
باز این مصیبت گاه
وین راه ....!!!!
نا باوری تیری است
تیری گران جانسوز
انگونه جانسوز است
کز بال باور هایمان خون می چکد امروز
به روزم با دردهای سه ساله ام .
همدرد می شوید ؟
دل بی تو درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد !!!

بگو مرگ بر شاه...
از زمستان هنوز نگذشته ایم و فکر بهار است خاطرمان را تسلای دیرینه...
چه انسانهای خوشحالی هستیم از زندگی سخن می دوانیم از مرگ
تا فرسنگ ها دور تر میدویم و از دوام شادی ها خیال ها در سر می پرورانیم
کاش ای کاش اندکی نیز از زیر خروار ها برف بیرون می آمدیم و اطرافمان
را ریز نگاهی می انداختیم...
بگو مرگ بر شاه...
بنزین آزاد در سال آینده عرضه می شود
بگو مرگ بر شاه...
زمین در حوالی یالقوز آباد جنوبی متری خدا تومن و خورده ای...
بگو مرگ بر شاه...
اتومبیل ۴ در به اضافه ۴ حلقه لاستیک نسبتا نو کیلومتر بریجستون با دو عدد آینه بغل
و فرمان و پدال های مختلف اعم از ترمز کلاچ و گاز و وسایل اضافه مثل صندلی و بوق و
دسته راهنما و ... تحویل ۲۰ ساله به قیمت خون یک فروند انسان...
بگو مرگ بر شاه...
عاشق طوفان پس از این آرامشم.
چیزی بنویس حرفی بزن .
این بار نپرس تو بگه چه خبر؟
م..........ر
و من جاذبه اش را وقتی سیب درخت دلم افتاد فهمیدم...
م.....ر
ب......م
مهم نیست که کی باشیم کجا باشیم چرا باشیم
مهم اینه که با هم باشیم به یاد هم باشیم و برای هم باشیم
م.....ب

